رضا قليخان هدايت
703
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چون مرا دل نيست در جان جاى او سازم از آنك * جاى جانان بهتر آن باشد كه اندر جان بود اين همه كبر و دلالش با من از بهر چراست * نيك بنگر تا مبادا بندهء سلطان بود خسرو غازى محمد آفتاب خسروان * كش به هر كارى نگهبان ايزد سبحان بود صد هزاران خسرو است آنگه كه در ايوان نشست * صد هزاران لشكر است آنگه كه در ميدان بود زان او گردد بهشت آنكس كه برخواند ثناش * راست پندارى ثنايش آيت فرقان بود و له ايضا سرو را نام چرا مردم آزاد كند * نه كه او خدمت آن قد چو شمشاد كند روى ليلى و لب شيرين دارد كه مرا * گه چو مجنون كند و گاه چو فرهاد كند شايد ار دل به غم او بسپارم همه روز * كو همه روز به دو لب دل من شاد كند لب من كردش هرروزى ده بوس و كنون * هفتهاى رفت و همىبايد هفتاد كند دو به دو چشم و دو بر دو رخ و دو بر دو لبش * چار ديگر را اگر گويم فرياد كند و له ايضا زردشت گر آتش را بستايد در زند * زان است كه با مى به فروغ است همانند اسپند بر آتش نه و آن آب چو آتش * پيش آر كه بهمن شد و پيش آمد اسپند شو آن بچه پيش آر كنون اى بچهء حور * تا چون تو بجويند و نيابندش مانند مادرش گنه كرد سزا يافت گنه را * بچه چه كند كرد كه بايدش همى بند